...ای همیشه مهربان! سلام!...![]()
خواهش ما را اجابت نیست!
گریه، تا کدامین سحر!
هنوز هم شربت تلخ انتظار؟ و هنوز تو در آن سوی پرده ی غیبت؟
از مادر، گمنام زاده شدیم، با پدر از تو بسیار گفتیم، عروسان چمن را خواهران خود نامیدیم، به تشیع
هر شهید که رفتیم، با داغ برادر برگشتیم، چه قصه ها که از تو، مادر بزرگ نمی گفت! چه مهربانیها که
شیار های پیشانی پدر بزرگ از تو حکایت نمی کرد! همه را یکایک به سر انگشت دلواپسی ورق زدیم
تا نام تو را میان آنها بیابیم.
***
تو از ما گمنام تر بودی، شگفتا!
ما از تو غایب تر، حسرتا!
تو مهربانی را از خدای، خود آموختی، خرّما!
از ما، آنچه بر نیامد، تو بر آوردی، مرحبا!
تا دیدار، راهی بیش از آنچه پیموده ایم، مانده است، آیا؟
***
غبار راه خستگی بر سرو رویمان ریخت. ریخت و با اشک در آمیخت.از آن خاک و این آب، گٍلی ساختیم،
وکلبه ای، و پنجره ای و ایوانی پر از قناریهای آزاد.
روز، آنگاه که به بدرقه ی خورشید نیلگون می شد، من بودم و یک ایوان قناری، و یک جام پر از خالی.
می نشستی، نگاهی به آسمان می انداختی، نگاه تو تو بر نمی گشت که با خود رودخانه ای از افق
می آورد، رودخانه ای شتابان چون تیر آرش، و شادان مثل زمزم، می آمد و جام خالی مرا از پر، سرشار
می کرد.
من از آن جام، در کام قناریها می ریختم، و تو در نیلگون روزی دیگر، افقی و رود خانه ای دیگر وعده
می کردی.
***
ای همیشه بیدار! سلام!
نمی خواهی خواب آلوده ای را از تلخی خواب ناکام، "بر پا" دهی
هزار شاهد خندان بر سر و روی من بوسه می زنند، اگر تو یک بار گریه ی خود به من بنمایی.
ستارگان، یک یک بر پای من می ریزند، اگر تو در بازار قلب من، به آسمان نگاه بفروشی.
چه خرم درختانی در باغچه ی من، شاخه در هم کنند، اگر گردی از قبای تو بر دامن بنشیند.
اگر ترنم دعای تو در گوش باغ، رقصیدن گیرد، دیگر هیچ عندلیب آواز بر نیاورد.
هنوز دست موسی می درخشد، هنوز افسون عیسی جان می بخشد، هنوز خون یحیی می جوشد،
هنوز آواز داوود ، آب را به پشت بر می گرداند،هنوز تخت سلیمان، حجله ی بلقیس است،هنوز
خشت های کعبه ابراهیم را از میان آتش به سوی خود می خواند،هنوز اسماعیل ذبیح خداست،
اگر...اگر ثناگوی تو باشند.
***
ای دیدار تو را هزار جان رایگان! کمینه دانش نو آموختگان عشق، فریاد جان سوزی است که در
کوچه باغ های حیرت، دست می افشاند،پای می کوبد، سر می ساید و گریه می راند.
مرا که در این بن بست آسمان نما، حنجره می درانم. به خار خار تردید مبتلا مکن.
فریا از آن روزی که در نیایش خدا به خواهش تو ننشینم.
نفرین به آن دعایی که تو را نمی خواند.
مباد و هرگز مباد آن روز سیاهی که شام آن، چاه غیبت را بیاراید و ماه فرج را از یاد برد.
ای خورشید! همیشه از نور محروم باشی اگر در خون نشستن غروب را اشارت روزگار هجران ندانی.
ای فلک! همیشه حیران به گرد خود، بیهوده بچرخی اگر قد خمیده ی ما را سهل گیری.
ای خورشید شب افروز! ای ماه! همیشه به کورسویی از کرم شب تاب، محتاج باشی، اگر گهواره ی
انتظار مادران ما را نجنبانی.
ای همه ی آدم ها! به هر آستین خود،هزار ابلیس پرورید، اگر مهدی موعود را از یاد برید.
***
و تو ای موعود! به خدایی که تو را به پیران نوبخت، وعده داد سوگند که تو همیشه از نظر غایب
نخواهی ماند، که پرده های غیبت افتادنی است، و پرچم ظهور از هم اینک، اهتزاز خود را بر بام
هستی، سماع می کند.
دیری است که دلدار پیامی نفرستاد ننوشت سلامی و کلامی نفرستاد
صد نامه فرستادم و آن شاه سواران پیکی ندوانید و سلامــــی نفرستاد
یا علی...![]()


