تبليغاتX
آشنا
  به نام اون کسی که اگه حکم کنه همه محکومیم...

سلام...

                                         

در همین هنگام امام حسن عسکری(ع) از آنجایی که نشسته بود٬ مرا صدا زد و فرمود:"ای عمّه! عجله

نکن که اینک امر ولادت نزدیک شده است."

من نشستم و سوره های "الم سجده" و "یس" را خواندم و در خواندن بودم که نرجس خاتون٬ ترسان

بیدار شد. من سریع خود را به رسانیدم و او را به سینه ی خود چسبانیدم و گفتم:"احساس چیزی

می نمایی؟"

گفت:"بلی ای عمّه!"

در این حال٬ دیدم نرجس خاتون اظطراب دارد٬ پس او را در بغل گرفتم و نام الهی را بر او خواندم.

امام حسن عسکری(ع) صدا زد که:"سوره ی قدر را بر او بخوان."

از او پرسیدم:"چه حالی داری؟"

نرجس خاتون گفت:"اثر آنچه مولایم فرمود در من ظاهر شد."

پس مشغول خواندن سوره ی قدر شدم چنانچه امام حسن عسکری(ع) امر فرموده بود. ناگهان متوجّه

شدم که آن طفل در شکم نرجس خاتون نیز با من همراهی می کند و آنچه که من می خوانم را

می خواند و بر من سلام کرد.

من ترسیدم. در این هنگام امام حسن عسکری(ع) فرمود:"ای عمّه! از قدرت الهی تعجّب نکن که

حقّ تعالی کوچکهای ما را به حکمت٬ گویا می گرداند و در بزرگی٬ ما را در روی زمین٬ حجّت خود

می گرداند."

سخن حضرت تمام نشده بود که ناگهان حضرت نرجس(ع) از نظرم ناپدید شد و او را ندیدم. گویا پرده ای

میان من و او زده شده بود. فریاد کنان بسوی حضرت امام حسن عسکری(ع) دویدم.

آن حضرت فرمود:"برگرد ای عمّه! که او را در جای خود خواهی یافت."

پس من برگشتم و بعد از زمان کمی٬ پرده برداشته شد و نرجس خاتون را دیدم که بر وی نوری است

که چشمم را خیره نمود و حضرت صاحب الامر(ع) را مشاهده کردم که به سجده افتاده و انگشتان

سبابّه ی خود را به طرف آسمان بلند کرده بود و می گفت:"

              " اشهد ان لا اله الّا الله و انّ جدّی محمّد رسول الله و انّ ابی امیر المؤمنین."

یعنی:"شهادت می دهم که نیست معبودی جز خداوند و بدرستی جدّ من محمّد٬ فرستاده خداوند٬

و پدرم امیرالمؤمنین است."

آنگاه یک یک امامان را شمرد تا اینکه به خود رسید٬ پس فرمود:"

اللهم انجزلی ما وعدتنی و اتمم لی امری و ثبّت و طاعتی و املاء بی الارض قسطاْ و عدلا.

"یعنی: خدایا وفا کن به آنچه که به من وعده داده ای و امرم را تمام کن و قدمهایم را محکم گردان و

بوسیله ی من زمین را پر از عدل و داد کن."

کلام آخر:                شب رفتنت آرزو می کنم خدا وقت دوریت رو کم کنه

+ نوشته شده توسط زینب-ع در چهارشنبه 7 شهریور1386 و ساعت 16:37 |
به نام اون کسی که اگه حکم کنه همه محکومیم...

سلام...

حالتون خوبه دوستهای گلم من امروز زودتر از هر روز آپ می کنم و دیگه تا فردا 

نمیتونم بیام پیشتون

الآن هم زیاد وقت ندارم باید بدون هیچ صحبتی بریم سراغ ادامه ی داستان...

                                      

امام حسن عسکری(ع) سخنان ما را شنید و فرمود:"ای عمّه!خداوند تو را جزای خیر بدهد."

من تا غروب آفتاب در نزد آن حضرت نشستم.سپس کنیزی را صدا کردم و گفتم:"لباس مرا بیاور که

می خواهم به خانه بازگردم."

امام حسن عسکری(ع) فرمود:"ای عمّه!امشب را نزد ما بیتوته کن.زیرا امشب٬شب

 نیمه ی شعبان است و بزودی در این شب مولودی که کریم است و حجّت خداوند متعال بر خلق

می باشد متولّد می شود،او کسی است که خداوند بوسیله ی او زمین را بعد از مردنش،زنده می کند.

پس به درستی که زود است خداوند عزّوجلّ ترا به ولیّ خود وحجّت خود بر خلق که جانشین من

است مسرور نماید."

گفتم:"ای آقای من!از چه کسی این فرزند متولّد می شود؟"

حضرت فرمود:"از نرجس"

من به خاطر این بشارت بسیار خوشحال شدم و نزد حضرت نرجس(ع) رفتم ولی در او اثر حملی را

ندیدم،تعجّب کردم و به امام حسن عسکری(ع) عرض کردم:"من اثر حملی را در نرجس نمی بینم."

حضرت تبسّمی کرد و فرمود:"ما اوصیاء از شکمها برداشته نمی شویم و مادرانمان،ما را در پهلوهای

خود حمل می کنند و ما از ارحام بیرون نمی آییم بلکه از طرف راست مادران خود بیرون می آییم زیرا ما

نورهای خداوند هستیم که کثافتی به ما نمی رسد."

عرض کردم:"ای سیّد من!در چه وقتی از شب،آن مولود،متولّد می شود؟"

حضرت فرمود:"در وقت طلوع فجر"

وقتی من از نماز عشاء فارغ شدم،افطار کردم و به رختخواب رفتم وپیوسته مراقب نرجس بودم.

چون نیمه شب شد،برای نماز خواندن برخاستم و وقتی نمازم تمام شد،دیدم نرجس خاتون خوابیده

و هیچ مورد خاصّی وجود ندارد.

سپس بیرون رفتم تا ببینم که فجر شده است یا نه،پس دیدیم که فجر اوّل،طالع شده است و

نرجس خاتون همچنان در خواب بود و شکهایی به خاطرم راه یافت.

دوستهای عزیزم از اینکه امروز هم مرا همراهی کردید ممنونم

قسمت پایانی این داستان زیبا را فردا برایتان می نویسم.نظر هم فراموش نشه

کلام آخر:                 شب رفتنت آرزو می کنم خدا وقت دوریت رو کم کنه...

خداحافظ همین حالا...

+ نوشته شده توسط زینب-ع در سه شنبه 6 شهریور1386 و ساعت 8:21 |
به نام اون کسی که اگه حکم کنه همه محکومیم...

سلام...

امیدوارم حالتون خوب باشه راستی پیروزی نوجوانان را در والیبال به شما دوستهای

گلم تبریک میگم.دوستهای خوبم اگر تا به حال داستانها را نخوندید بهتون پیشنهاد می کنم

از اینجا به بعد رو بخونید خیلی قشنگه

خب حالا بریم سراغ ادامه ی داستان...

                                            

گفتم:"این عجیب است که تو از اهل فرنگ هستی و زبان عربی را به خوبی می دانی."

او گفت:"بلی! بخاطر محبّت زیادی که جدّم به من داشت و می خواست که به من آداب حسنه را

یاد بدهد٬ برای من زن مترجمی که هم زبان فرنگی و هم زبان عربی می دانست را قرار داده بود که

او هر صبح و شام می آمد و به من لغت عربی می آموخت تا آنکه توانستم این زبان را یاد بگیرم."

بشر بن سلیمان می گوید:وقتی او را به سامرّاء خدمت حضرت امام علی النقی(ع) رساندم٬

حضرت به ایشان فرمود:"چگونه حقّ سبحانه و تعالی٬ عزّت دین اسلام و ذلّت دین نصاری را و شرف و

بزرگواری محمّد(ص) و اهل بیت او را به تو نشان داد؟"

او گفت:"چگونه وصف کنم برای تو ای فرزند رسول خدا چیزی را که تو از من بهتر می دانی."

امام هادی(ع) فرمود:"می خواهم ترا گرامی بدارم. کدام یک برای تو بهتر است٬ اینکه ده هزار اشرفی

به تو بدهم یا اینکه ترا به یک شرف ابدی بشارت بدهم؟"

حضرت نرجس(ع) عرض کرد:"بشارت شرف را می خواهم و مال نمی خواهم."

حضرت امام علی النقی(ع) فرمود:"بشارت باد ترا به فرزندی که پادشاه مشرق و مغرب عالم می گردد

و زمین را بعد از آنکه پر از ظلم وجور شده باشد پر از عدل و داد می کند."

حضرت نرجس(ع) عرض کرد:"این فرزند از چه کسی بوجود خواهد آمد؟"

امام هادی(ع) فرمود:"کسی که حضرت محمد(ص) ترا برای او خواستگاری کرد."

سپس از او پرسید:"حضرت مسیح و وصیّ او٬ ترا به عقد چه کسی در آورند؟"

او گفت:"به عقد فرزند تو٬ امام حسن عسکری(ع)."

حضرت فرمود:"او را می شناسی؟"

او گفت:"از شبی که به دست بهترین زنان٬ مسلمان شدم شبی نگذشته است که او به دیدن من

نیامده باشد."

پس امام هادی(ع)٬ خادم را طلبید و فرمود:"برو به خواهرم حکیمه بگو که بیاید."

وقتی حکیمه خاتون(ع) داخل شد حضرت فرمود:"این٬ آن کنیزی است که می گفتم."

حکیمه خاتون٬ حضرت نرجس(ع) را در آغوش گرفت و بسیار نوازش کرد.

سپس امام هادی(ع) به حکیمه خاتون فرمود:"ای دختر رسول خدا! او را به خانه ی خود ببر و واجبات

و سنّتها را به او آموزش بده٬ زیرا او زن امام حسن عسکری و مادر صاحب الزّمان(ع) است."

                                 معجزاتی شگفت انگیز در تولّد امام زمان(عج) 

حکیمه خاتون٬ دختر امام جواد(ع) بعد از وفات حضرت امام حسن عسکری(ع) می گوید:"بعد از اینکه

امام هادی(ع) به شهادت رسید و امام حسن عسکری(ع) در جای پدر بزرگوار خود قرار گرفت٬

من به زیارت او می رفتم.

روزی به نزد ایشان رفتم. نرجس خاتون به نزد من آمد تا چکمه ام را از پایم در بیاورد.

گفتم:"ای خانم بزرگوارم! من باید چکمه ی ترا در بیاورم."

گفت:"تو خانم بزرگوار من هستی! و من باید چکمه ی ترا در بیاورم."

گفتم:"خیر! به خدا قسم که نمی گذارم چکمه ی مرا در بیاوری٬ بلکه من ترا بر دیدگان خود می گذارم

و به تو خدمت می کنم."

کلام آخر:      شب رفتنت آرزو می کنم خدا وقت دوریت رو کم کنه

خداحافظ همین حالا...

+ نوشته شده توسط زینب-ع در دوشنبه 5 شهریور1386 و ساعت 18:25 |
به نام اون کسی که اگه حکم کنه همه محکومیم...

سلام...

امیدوارم حالتون خوب باشه راستی از مطالبی که گذاشتم خوشتون اومده؟

اگه انتقادی یا پیشنهادی دارید در قسمت نظرات بنویسید قول میدم تا اونجایی که بتونم

انجامشون بدم.

خب از همه ی این تعارفات که بگذریم میرسیم به اصل مطلب یعنی ادامه ی داستان...

                                             

آتش محبت آن خورشید فلک امامت٬ روز به روز در کانون سینه ام٬ مشتعل می شد و سرمایه ی صبر

و قرارم را به باد فنا می داد تا به حدی که خوردن و آشانیدن بر من حرام شد و هر روز چهره ام افسرده تر

می شد و بدنم لاغر تر می گردید و آثار عشق پنهان٬ در بیرون ظاهر می شد.

در شهرهای روم٬ طبیبی نماند که جدّم برای معالجه ی من حاضر نکرده باشد و از دوای درد من از او

سؤال ننموده باشد. وقتی از علاج درد من مأیوس شد٬ روزی به من گفت:"ای نور چشم من! آیا در

خاطرت آرزویی است تا آن را برآورده نمایم؟ "

گفتم:"ای جدّ من! درهای خوشحالی و شادمانی را به روی خود بسته می بینم٬ اگر دستور بدهی

تا از شکنجه و آزار اسیران مسلمان در زندان دست بردارند و آنها آزاد نمایند امیدوار هستم که

خداوند متعال٬ حضرت مسیح و مادرش٬ عافیتی به من ببخشد."

جدّم قبول کرد و وقتی چنین کرد٬ از خود کمی سلامتی و صحّت نشان دادم و مقداری هم غذا خوردم٬

پس جدّم خوشحال و شاد شد و دیگر اسیران مسلمان را عزیز می داشت.

بعد از چهار شب در خواب دیدم که بهترین زنان عالمیان٬ حضرت فاطمه ی زهرا(س) و حضرت مریم(ع)

با هزار کنیز از حوریان بهشتی که در خدمت آن حضرت بودند پیش من آمدند.

حضرت مریم(ع) گفت:"این خاتون و بهترین زنان٬ مادر شوهر تو است."

من به دامان حضرت زهرا(س) افتادم و گریستم و شکایت کردم که حضرت امام حسن عسکری(ع)

از دیدار با من خودداری می کند .

آن حضرت فرمود:"فرزند من چگونه به دیدن تو بیاید در حالی که تو به خدا شرک می آوری و بر مذهب

مسیحیان هستی؟! اینک خواهرم مریم دختر عمران٬ از تو به سوی خدا بیزاری می جوید٬ اگر میل داری

که حق تعالی و حضرت مسیح(ع) و حضرت مریم(ع) از تو خوشنود گردند و حضرت

امام حسن عسکری (ع) به دیدن تو بیاید٬ پس بگو:

                             "اشهد و ان لا اله الا الله و اشهد و ان محمدّ رسول الله"

"یعنی: شهادت می دهم که نیست معبودی جز خداوند و شهادت می دهم که محمّد(ص) فرستاده ی

خداوند است."

وقتی این دو کلمه ی طیّبه را به زبان آوردم٬حضرت سیدةّالنّساء(ع)مرا به سینه ی خود چسباند و

دلداری داد و فرمود:"اکنون٬منتظرآمدن فرزندم باش که من٬او را بسوی تو می فرستم."

وقتی بیدار شدم٬آن دو کلمه ی طیّبه را می گفتم و انتظار ملاقات آن حضرت را می بردم.

در شب بعد در خواب٬آفتاب جمال آن حضرت طالع گردید.عرض کردم:"ای دوست من!بعد از آنکه دلم را

اسیر محبت خود کردی٬چرا از مفارقت جمال خود٬مرا چنین زجر دادی؟!"

آن حضرت فرمود:"دیر آمدن من به نزد تو بخاطر آن بود که تو مشرک بودی٬اکنون که مسلمان شدی

هر شب نزد تو خواهم آمد تا آن زمان که خدای تعالی من و تو را در بعد ظاهری به یکدیگر برساند

و این هجران را به وصال مبدّل گرداند."

من(بشر بن سلیمان) گفتم:"چگونه در میان اسیران افتادی؟

حضرت نرجس(ع)گفت:"در شبی از شبها امام حسن عسکری(ع) به من خبر داد که در فلان روز جدّت٬

لشکری بر علیه مسلمانان خواهد فرستاد و خود٬ از عقب خواهد رفت٬ تو خود را در میان کنیزان و

خدمتکاران او بینداز به صورتی که ترا نشناسند و به دنبال جدّ خود روانه بشو و از فلان راه برو."

پس من چنان کردم. طلیعه ی لشکر مسلمانان به ما برخوردند و ما را اسیر کردند و آخر کار من این

بود که دیدی و تا به حال٬ کسی به غیر از تو ندانسته است که من دختر پادشاه روم هستم.

خب دوستهای عزیزم این هم از داستان امروز تا فردا

کلام آخر:    شب رفتنت آرزو می کنم خدا وقت دوریت رو کم کنه...

خداحافظ همین حالا...

 

+ نوشته شده توسط زینب-ع در یکشنبه 4 شهریور1386 و ساعت 17:16 |
 سلام... بر می گردم
+ نوشته شده توسط زینب-ع در یکشنبه 4 شهریور1386 و ساعت 11:0 |

به نام اون کسی که اگه حکم کنه همه محکومیم...

سلام...

من را ببخشید از اینکه دیروز نتونستم ادامه داستان رو بنویسم۱-آخه دیروز امتحان ورودی داشتم

برام دعا کنید تا نمره ی کامل رو بگیرم۲-امتحانم که تموم شد رفتیم مهمونی

ولی خیلی ناراحت بودم میدونید چرا؟آخه وقتی رادیو رو گوش دادم متوجه شدم آقای حسنی نیومده

برای همین خیلی ناراحت شدم

حالا از همه ی این حرفها گذشته بریم سراغ ادامه ی داستان روز ۵شنبه...

آن کنیز خندان و خوشحال بود و با من به حجره ای که در بغداد گرفته بودم آمد. تا به حجره رسید٬ نامه

امام هادی(ع) را بیرون آورد و آن را می بسید و بر دیده های خود می مالید.

من از روی تعجب گفتم:"آیا نامه ای را می بوسی که صاحبش را نمی شناسی؟!"

کنیز گفت:"ای عاجز کم معرفت به بزرگی فرزندان و اوصیای پیغمبران! خوب به حرف های من گوش بده

تا شرح حال خود را برایت بیان کنم.

من٬ ملکه٬ دختر یشوعای٬ فرزند قیصر پادشاه روم هستم و مادر من از فرزندان شمعون بن صفا٬ وصی

حضرت عیسی(ع) است.

در هنگامی که من ۱۳ساله بودم جدّم قیصر می خواست که مرا به عقد فرزند برادر خود در آورد.

در قصر خود٬ تعداد ۳۰۰نفر از نسل حواریون حضرت عیسی(ع) و علمای نصارا و عبّاد ایشان و ۷۰۰ نفر

از صاحبان قدر و منزلت و ۴۰۰۰ هزار نفر از امرای لشکر و سرداران سپاه و بزرگان و سر کرده های قبایل

را جمع کرد.

دستور داد تختی را حاضر ساختند که به انواع جواهر٬ تزئین شده بود و آن تخت را بر روی ۴۰پایه

تعبیه کردند٬ بت ها و صلیب های خود را بر بلندی هایی قرار دادند و پسر برادر خود را بر بالای تخت

فرستاد.

وقتی کشیشان٬ انجیل ها را بر دست گرفتند که بخوانند٬ صلیب ها سرنگون شد و افتاد و پایه ی تخت

شکست و تخت بر زمین افتاد و پسر برادر ملک٬ از تخت افتاد و بیهوش شد.

در آن حال رنگهای کشیشان متغیر شد و اعضایشان شروع به لرزیدن کرد.

بزرگ ایشان به جدّم گفت:"ای پادشاه! مارا از چنین کاری معاف دار که به سبب آن٬ نحوست هایی

روی داد که دلالت می کند بر این که دین مسیح بزودی از بین می رود." جدّم این امر را به فال بد گرفت

و به علما و کشیشان گفت:"این تخت را بار دیگر برپا کنید و صلیب ها را به جای خود بگذارید و برادر

این بدبخت را حاضر کنید تا این دختر را به ازدواج او در آوریم تا سعادت آن برادر باعث دفع نحوست

این برادر بشود."

وقتی چنین کردند و آن برادر دیگر را بر بالای تخت بردند٬ همین که شروع به خواندن انجیل کردند٬ همان

وقایع قبلی روی داد و نحوست این برادر٬ مثل نحوست آن برادر بود ولی سرّ این کار را ندانستند که

این از سعادت سروریست نه از نحوست دو برادر.

پس مردم متفرق شدند و جدّم به حرم سرا بازگشت و بسیار خجالت زده و شرمنده شده بود.

وقتی شب شد و به خواب رفتم٬ در خواب دیدم که حضرت مسیح(ع) با حواریین٬ جمع شدند و منبری

از نور نسب کردند که از رفعت٬ بر آسمان بلندی می نمود و آن را در همان موضعی قرار دادند که جدم٬

تخت را گذاشته بود.

حضزرت محمد(ص)٬ با وصی و دامادش علی بن ابیطالب(ع) و جمعی از امامان و فرزندان بزرگوار ایشان٬

قصر را به نور قدوم خویش٬ منور ساختند.

حضرت مسیح(ع) از روی ادب و تعظیم و اجلال به استقبال خاتم انبیا٬ محمد مصطفی(ص)٬ دست در

گردن آن حضرت انداخت.

سپس پیامبر اسلام(ص) فرمود:"ای روح الله! من آمده ام که ملکه فرزند وصی تو٬ شمعون صفا را برای

این فرزند سعادتمند خود٬ خواستگاری نمایم." و اشاره کردند به ماه برج امامت٬ امام حسن عسکری(ع)

که فرزند آن کسی که تو نامه اش را به من دادی.

حضرت عیسی(ع) به سوی حضرت شمعون نظری انداخت و گفت:"شرف دو جهان به تو روی آورده است٬

رحم خود را به رحم آل محمد(ص) پیوند کن."

شمعون گفت:"این کار را انجام دادم." همگی بر آن منبر آمدند و حضرت رسول(ص)٬ مرا به عقد

امام حسن عسکری(ع) در آوردند و فرزندان حضرت محمد(ص) با حواریان شاهد این عقد شدند.

وقتی از آن خواب بیدار شدم از ترس کشته شدن٬ آن خواب را برای پدر و جد خود نقل نکردم و این راز را

در سینه پنهان داشتم.

خب این هم از آپ امروز امیدوارم خوشتون بیاد

راستی نظر یادتون نره

کلام آخر...       شب رفتنت آرزو می کنم خدا وقت دوریت رو کمتر کنه...

خداحافظ همین حالا...

+ نوشته شده توسط زینب-ع در شنبه 3 شهریور1386 و ساعت 18:17 |

به نام اون کسی که اگه حکم کنه همه محکومیم...

سلام به همه ی دوستهای خوبم 

این اعیاد مبارک را به همه تبریک میگم مخصوصاْ به همه ی جوونها

به خاطر میلاد حضرت علی اکبر(ع)

دوستهای خوبم من میخوام از امروز تا روز میلاد امام زمان(عج) برای شما مطالبی از 

عجایب و معجزات شگفت انگیزی از امام  زمان(عج) بنویسم.امیدوارم خوشتون بیاد.

حالا بریم سراغ مطلب اول:

                   ماجرای شگفت انگیز دختر قیصر روم(مادر امام زمان(عج))

شخصی به نام بشر بن سلیمان که از نسل ابو ایّوب انصاری و از موالیان حضرت امام علی النقی(ع)

و امام حسن عسکری(ع) و همسایه ی ایشان در سامرّاء بود٬ می گوید:

"کافور خادم امام هادی(ع) به نزد من آمد و گفت:"مولای ما حضرت ابی الحسن علیّ بن محمد(ع)

ترا به نزد خود می خواند."

پس من نزد آن حضرت رفتم. وقتی نشتم آن حضرت فرمود:"ای بشر! تو از اولاد انصاری و این موالات

و دوستی ما٬ مدام در میان شما بوده و این دوستی و محبت را از یکدیگر به میراث می برید.

شما مورد اطمینان ما اهل بیت هستید و من می خواهم به تو فضیلتی ببخشم که به وسیله ی آن

بر شیعه در پیروی کردن آن فضیلت پیشی بگیری. ترا به رازی مطلع کرده و برای خریدن کنیزی

می فرستم"

سپس آن حضرت نامه ای به خطّ و زبان رومی نوشت و با انگشتر خود بر آن مهر زد و کیسه ی زردی

بیرون آورد که در آن ۲۲۰ اشرفی بود.

سپس فرمود:"این ۲۲۰ اشرفی را بگیر و به بغداد برو و در صبحگاه در معبر فرات حاضر بشو. در آنجا

وکلای عبّاسیان مشغول فروش بردگان هستند. تو پیش شخصی به نام"عمرو بن یزید برده فروش"برو.

در آنجا باش تا او برای مشتریان کنیزکی که صفتش چنین و چنان است و دو جامه ی حریر

محکم بافته شده در تن او می باشد ظاهر سازد.

آن کنیز از آنکه او را بر خریداران عرضه کنند خودداری می کند و از اینکه خواهنده ای بر او دست بگذارد

ابا می نماید و صدای او را به زبان رومی می شنوی که در پس پرده ی رقیقی چیزی می گوید٬ پس

بدان که می گوید:"وای که پرده ی عفّتم دریده شد!"

یکی از خریداران خواهد گفت:"این کنیز٬ به قیمت سیصد اشرفی مال من باشد چرا که عفّت او

باعث شده که به خرید او میل و رغبت پیدا کنم."

ولی او خودداری می کند و از فروخته شدن به او سر باز می زند برده فروش به او می گوید:"چاره

چیست؟! من ناچارم که ترا بفروشم."

آن کنیز می گوید:"چرا عجله می کنی؟ بدرستی که باید یک مشتری بیاید که دل من هم به او میل

پیدا کند و بتوانم بر وفا و دیانت او اعتماد کنم."

در این وقت تو نزد عمرو بن یزید برده فروش برو و به او بگو که:"با من نامه ای است که یکی از اشراف

از روی ملاطفت نوشته و به زبان و خطّ رومی است و در این نامه کرم و وفا و بزرگواری و سخاوت خود را

وصف کرده است. این نامه را به آن کنیز بده که در اخلاق او و اوصاف نامه تامل نماید. اگر میلش

کشیده شد و به او راضی شد پس من در خریدن این کنیز٬ وکیل او هستم."

پس من رفتم و به تمام آن چیزهائی که امام هادی(ع) فرموده بود عمل کردم.

وقتی آن کنیز به آن نامه نگاه کرد به شدّت به گریه افتاد و به عمرو بن یزید گفت:"مرا به صاحب این نامه

بفروش٬ به خدا قسم اگر مرا به صاحب این نامه نفروشی خود را می کشم."

من شروع به چانه زدن بر سر قیمت خرید آن کنیز نمودم تا آنکه به همان قیمتی که امام هادی(ع)

به من داده بودند راضی شد و معامله صورت گرفت و زرها را دادم و کنیز را تحویل گرفتم.

ادامه مطلب را فردا مینویسم.

خداحافظ همین حالا...

 

+ نوشته شده توسط زینب-ع در پنجشنبه 1 شهریور1386 و ساعت 18:15 |