تبليغاتX
آشنا
width=18>

Image and video hosting by TinyPic  السلام علی المهدی...

سلام...

بود آیا که در میکده ها بگشایند                                    گره از کار فروبسته ی ما بگشایند

اگر از بهر دل زاهد خود بین بستند                               دل قوی دار که از بهر خدا بگشایند

به صفای دل رندان صبوحی زدگان                               بس در بسته به مفتاح دعا بگشایند

هیچ صبحی نیست که شرمسار از تیره بختی خود٬در عزای غیبت تو ٬با سپیده چنین بیگانه نباشند.

هیچ گلشنی نیست که زردروی از خزان فراق٬به خاری پناه نبرده باشند.

و هیچ شمعی نیست که به امید سپیده ی ظهور٬تا صبح فرج در شبستان انتظار نسوزد.

با تو از کدام دلتنگی خود بگویم؟از تلخی فراق٬یا سختی طعنهایی که میشنویم و دلخسته

از آن می گذریم؟

ای آنکه هر گیاهی در این باغ٬سبزینگی خود را٬وامدار طراوت توست٬و ای آنکه هر مرغی

در آسمان٬پرواز را از نگاه تو آموخت!

جرعه ای از جام نیایش خود را در جان ما فرو ریز٬تا ما نیز پیوستگی لطف مدام را بنوشیم.

ای خوبترین!نمی گویم:"با من به از آن باش که با خلق جهانی"که می دانم تو با

 هر کس همانی که اوست...

و این آغاز ماجرایی است که میان ما افتاده است.امّا نه،این حکایت تلخی است میان ما و ما.

یعنی هر گرهی که هست در صورت مسئله است،نه بر جبین پاسخ...و ما مانده ایم

که با خود چگونه باشیم.

آیا دری هست که به روی تو بسته باشد؟

آیا سری هست که زیر بار منّت تو خاکساری نکند؟

آیا چراغی هست که در سخاوت نور،پیش تو فروغی داشته باشد؟

و آیا آنچه اهل دل گفته اند ــ از فراق و وصال ــ جز در آستان تو معنایی دارد؟

ای همه خوبی و لطف!روی به کدام کعبه٬نماز عهد بگذاریم؟که تو خود مقصود کعبه ای و موعود قبله.

حضور غایبانه ی تو آخرین معجزه ی آسمان است،و جهان از روزی که این شگفتی نازل شد،

از حضور غیبت تو سرشار است.

شگفتا! این چه غیبتی است که همه ی حاضران را به جوی نمی خرد،و خرمنی از شاهدان را

به خوشه ای بر نمی گیرد!

غیبت،بهانه ای است برای انتظار و  انتظار بهایی است که با آن می توان یک خروار بهشت خرید.

حضور تو که هرگز غایب نمی شود،همان  ظهور است، بی نمک انتظار.

و ما حضور ملیح تو را  که بهانه ی آن ــ نه بهای ــ آن انتظار کودکانه است.

ای بقیت خدا ! از ما جز چشمی برای انتظار و دلی برای امید، باقی نمانده است.

این چشم و دل را نیز خاک راه تو کرده ایم٬ باشد که غباری از آن بر گوشه ای از قبای تو بنشیند.

ای پاک تر از نسیم و صادق تر از صبح! بزرگوار مقامی است،و نیک بختکسی است،آن که یک بار

از در او،چون تویی فراز آید.

ما رسد که بگوییم :

      هر چه هست از قامت ناساز بی اندام ماست  

                                                       ورنه تشریف ببر تو بر بالای کس کوتاه نیست

و

      از رهگذر خاک سر کوی شما بود         هر نافه که در دست نسیم سحر افتاد

ای آخرین پیغام سبز!

نقاش صبا،چمنها آراست،فراش خزان،ورقها افشاند،و بس بانگ مرغ و بوی گل برخاست،

امّا هنوز نوبت انتظار است و قیامت غیبت.

ما، هم عریضه ی دلتنگ می خوانیم، و هم نامه ی شکر،طومار می کنیم،

باشد که ار این دو راهه منزل،یکی به مقصد برسد.

             فرّاش خزان ورق بیفشاند                     نقاش صبا چمن بیاراست

             ما را سر باغ و بوستان نیست                هر جا که تویی تفرج آنجاست

کلام آخر:                           **  اللهم عجّل لولیّک الفرج**

یا علی...

+ نوشته شده توسط زینب-ع در جمعه 18 آبان1386 و ساعت 7:3 |