سلام...
ماه کنعانی من،مسند مصر آنِ تو شد وقت آن است که بدرود کنی زندان را
***********************************
سلام بر تو!
سلام بر تو که عشق را می شناسی و راه خانه ی دوست را می دانی.
سلم بر سلام های تو ،بر گریه های تو در دشت های زرد غیبت.
سلام بر تو که وعده ی خدایی،موعود زمانی،شکوه زمینی و ادامه ی الله.
************
دیری است که با ما سخن نمی گویی،نرگس باغ جمالت را در هزار توی جلال کبریایی
پنهان کرده ای.
ستارگان تمام شده اند،دیگر ستاره ای برای شمردن نمانده است.
شب را سر بیداری نیست،و روز بهانه ی آمدن ندارد.
فوج پرندگان ،سین هی آسمان را نمی شکافد.
دیگر دلمردگان نیز به ما طعنه نمی زنند.
آیا ما را که "روی مه پیکر تو سیر ندیدیم "از این بیشتر از نظر می اندازی؟
آیا گوسفندان معصوم دشت انتظار را با گرگ فراق تنها می گذاری؟
************
جمعه ها، چه دلگیر روزهایی!
هفته ها، چه انباشته ایم خالی از لطفی!
سالشمار عمر ما، به دست باد مجنون ورق می خورد. برگ از گل می هراسد و باد از ابر.
ستارگان،نئر مادون سیاه می فرستند و با هر چشمک هزار رگ خون می خورند.
سخن گفتن با تو از عندلیبان باغ آموختم،همان مرغابی که همیشه گل را
میان جنگل شاخه ها گم می کنند.
************
این چه بخت تیره روزی است که خرما را بر نخیت نشانده و مقصد را چنین دراز کرده است.
یا رب این آتش که در جان من است سرد کن،آنسان که کردی بر خلیل
پای ما لنگ است و مقصد بس دراز دست ما کوتاه و خرمـا بر نخیـــــل
سیب درخت قامتت،با دست های ما قهر است،و ما از این پس همیشه قهر را با مهر قافیه می کنیم.
گــریه از قهرش شکایت می کنــد خنده از مهرش حکایت مـی کنــد
************
ای صبح ترین خواب یوسفان!با این همه یعقوب چه خواهی کرد؟
ای آتش خرّم! تبار ابراهیم در گذر از آتش انتظارند.
با ابرها از تو می گفتم،باریدند.
فرجنامه ی ظهور می خواندم ، شورش باد ،هنگامه کرد.
آسمان آبی ، معشوقه ی گلی می خواست،تو را وعده کردم.
و من چون دمساز عاشقانت شدم،شنیدم که:
آسمان می گفت آن دم با زمین گر قیامت را ندیدستی ببین
************
در روزگار ما سامان یعنی دامان کوه را گرفتن و در ابرها زیستن.
پس بیراه نیست که بی سامانی سر ها ،سامانکده ی فرج را فرا یاد آورد.و تو که آسمانی ترین
پنجره ی رو به شرق کلبه ی مایی،ببین که چه سان هر دری را به سودای تو بسته ایم.
غفلت ما،از غیبت تو ،تلختر است.و من که جامنوش آن همه تلخی بوده ام،اینک
همه ی آشفتگانم غیبتت را مبارکباد می گویم!مبارک باد بر شما نهیب غیبت،که خوابتان را چون
دریا بر آشفت و بی سر و سامانی را در نگاهتان آراست!
آخری نیست تمنای سر و سامان را / سر و سامان به از این بی سر و سامانی نیست
***********
من همه ی مداد های گلی را دوست دارم. چون نام تو را در سینه ی آسمان آبی می درخشانند،
و چشمان خیره گرد من چقدر به این درخشش نیازمندند.
آن خضر مبارک پی که تواند این تنها بدان تنها رساند،همان وفای خدای تو به وعده های
لا یخلف است،
مگر خضر مبارک پی تواند که این تنها بدان تنها رساند
************
عجب رازی است در غنچه های باغ :به یک حضور می خندند،و
از نُه فلک تنگی ،به خود نمی پیچند.
از این رازتر،خسوف چشم یعقوب ،در غبار کنعان است.
بی گریه هم می توان زیست،آب از چاه بیرون کشید،و نانی خرید؟
اما این زیستن را آموزگار بی مزد و منّت سامرایی ،به ما نیاموخت
روح پدرم شاد که می گفت به استاد فرزند مرا هیچ میاموز به جز عشق
************
بی انتظار گام های خورشیدی ،چه تقویم ها که در یک سطر می لولند.
یکی گفت: زندگی؟
-کنار کعبه نشستن و سفره ی نان و سبزی گشودن.
مردگی؟
از کینه وران عیسی ،تابوت خریدن.
فریب؟
حرف های نازک از حلقوم اندیشه های آهن آلود.
گمراهی؟
ندانی که دجّال توبه کرده است! و مجله می فروشد.
بودن؟
گمان کنی با نبودن ،مسأله دارد.
من؟
یک انتظار.
تو؟
یک آغوش.
او؟
در راه.
کلام
آخر:
** اللهم عجّل لولیک
الفرج**![]()
یا علی...![]()

